تبليغاتX
کشکول

کشکول

تعطیل شد

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

 

پ. ن: از همه شما دوستان عزیز ممنونم که تو این مدت تنهام نگذاشتین شرمنده همه محبتهاتون هستم. در وبلاگ آسمانی ترین دل منتظر دیدارتون هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مرداد1389ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

تقدیم به تمام مادران عزیز

آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظهء خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
 


خاک را پرسیدم
می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم

 

این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم
می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم


آنجهان راگفتم
می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم

 

روی کردم با بحر
گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم

 

 صبحدم را گفتم
می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
 

 کردم از علم سوال
می توانی آیا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم


 درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

آیا من ثروتمندم؟!

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

ماريون دولن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

عجب خوش شانسی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اردیبهشت1389ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

در آغاز کلمه بود؛ و کلمه نزد خداوند بود

 در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند.

در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن)، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

كلمة Universe (به معنای جهان) كه در زبان انگلیسی برای توصیف بی‌نهایت و فضای لایتناهی به كار می رود از دو جزء UNI به معنی یك و Verseبه معنی آواز ساخته شده است؛ جهان یعنی یك آواز. به تازگی دانشمندان علم ستاره‌شناسی، بعد از تحقیقات وسیع و طولانی، به این نتیجه رسیده‌اند كه آفرینش نه با یك انفجار عظیم (به نام بیگ بنگ) كه با نوایی آرام آغاز شده است. نوایی كه به تدریج منتشر شده و اكنون در تمام فضا جریان دارد. محققان در دانشگاه كمبریج نیز دریافته‌اند كه خورشید كهكشان پرسیوس آوازی خاص و ریتمیك می‌خواند. (1) اصوات و نواها نه تنها در اعماق فضا، بلكه در مولكولها و اتمها نیز یافت شده‌اند. دكتر دیوید دیمر (2) زیست شناس و سزوان ژاندر (3) موسیقی دان، سراغ شگفت‌انگیزترین مولكول حیات یعنی DNA رفته‌اند. این ایده كهDNA و موسیقی ممكن است با یكدیگر مرتبط باشند برای اولین بار توسط دكتر سوسومواوهنو (4)  مطرح شد. DNA نردبانی مارپیچ است كه از یكسری رمز تكرار شونده تشكیل شده است. رمزهایی كه با ترجمه بخش اندكی از آن، پروتئین‌ها و در نهایت موجودات زنده شكل می‌گیرند. DNA زبان رمز مشترك در بین تمامی موجودات زنده روی كرة زمین می‌باشد، در آغاز حیات تاكنون، و راستی این زبان مشترك چه می‌گوید؟

دكتر دیمر و ژاندر، در طی آزمایشات علمی و با ثبت ارتعاشات مولكول DNA به وسیله اسپكترومتر مادون قرمز و تبدیل فركانسها به نت موسیقی، سعی كردند این زبان مشترك را به صوت ترجمه كنند.(5) و حالا سؤال این است: آیا این اصوات و نتها، ملودیك و آهنگین هستند و یا DNA تنها مجموعه‌ای نامنظم و تصادفی از صدا و فركانسهاست؟

آنها فركانسهای DNA یك سلول را به نت ترجمه كرده و شروع به نواختن كردند. نتیجه شگفت‌انگیز بود، یك موسیقی بسیار زیبا!

ژاندر در این رابطه می‌گوید: «برخی از این تركیبات فركانسها،  بسیار حیرت‌انگیز بودند. با شنیدن آنها من به موسیقی زندگی خودم گوش می‌دادم.

بسیاری از افرادی كه به موسیقی DNA گوش دادند، كاملاً هیپنوتیزم و مسحور شده‌اند و بسیاری دیگر نیز ساعتها گریسته‌اند. برخی دیگر اذعان كرده‌اند كه این موسیقی نوایی از درون آنهاست و آنهایی كه با موسیقی كلاسیك آشنایی داشتند به شباهت موسیقی DNA با آثار نوابغی چون باخ، برامز، شوپن و…اشاره كرده‌اند.

دكتر اوهنو در این باره می نویسد: «ملودی های DNA با عظمت و الهام بخش می باشند. بسیاری از افرادی كه برای اولین بار این موسیقی را می شنوند، شروع به گریه می كنند. آنها نمی توانند باور كنند كه بدنشان – كه تا حالا اعتقاد داشتند فقط تجمعی از مواد شیمیایی است – شامل چنین هارمونی های معنوی و الهام بخشی باشد.

 نه تنها می توان با DNA موسیقی ساخت، بلكه حتی امكان معكوس كردن فرایند نیز ممكن است. به بیان دیگر شما یك بخش از موسیقی را برداشته و نت ها را به واحدهای سازنده DNA (نوكلئوتیدها) برمی گردانید . در پایان نتیجه شبیه یك رشته از DNA می شود. اوهنو تلاش كرد تا با قطعه شوپن این كار را انجام دهد. در پایان نتیجه شبیه یك ژن سرطانی شد!

دانشمندان از نتایج این یافته ها در تحقیقات پزشكی نیز استفاده كرده اند. اگر شما هم اهمیت دنبال كردن این آواها را بدانید ممكن است به این نتیجه برسید كه با بررسی دی ان ای در تریلیونها سلول بدن و دانستن نوسانات آنها شاید راهی برای بیش از پنج میلیون نفری كه از سال 1990 مبتلا به سرطان تشخیص داده شده اند، پیدا شود. فابین مامن یك متخصص بیوانرژی است كه با كمك هلن گریمال بیولوژیست و موسیقی دان، بیش از یك و نیم سال بر روی افكت های سلولهای سرطانی در مركز ملی فرانسه كه یك مركز معتبر تحقیقات اند است كار كرده اند. آنها به این نتیجه رسیده اند كه سلول های بافتهای سرطانی صداهای مغشوش و ناهنجاری تولید می كنند.

و علاوه بر این در آزمایشات بسیاری ثابت شد كه قرار گرفتن سلولهای سرطانی در معرض صداها و امواج صوتی، تغییراتی اساسی در آنها ایجاد می كند،صداهایی كه آوادرمانی را به عنوان یك پتانسیل قوی درمانی برای این نوع بیماریها و موارد بسیار دیگری مطرح می كند. مامن همچنین تحقیقاتی را بر روی دو بیمار مبتلا به سرطان سینه دنبال كرده است. هر خانم به مدت سه ساعت در روز در طول دوره یك ماهه تحت آوادرمانی (موسیقی درمانی) قرار گرفتند. پس از اتمام دوره درمان، تومور یكی از آنها كاملا ناپدید شد، اما بیمار دوم مجبور شد تومور را جراحی كند. جراح او گزارش می دهد كه اندازه تومور كاملا كوچك شده بود و تا حد بسیار زیادی هم تحلیل رفته بود.

از این یافته ها به این نتیجه می رسیم كه وقتی اندامهایمان بصورت هماهنگ آواز می خوانند ما سلامت هستیم و وقتی كه آنها خارج از تنظیمشان آواز می خوانند ما احساس بیماری می كنیم.

و این داستان شگفت‌انگیزتر می‌شود اگر بدانیم كه تمام سلولهای بدن یك موجود زنده، دارای یك نوع DNA منحصر به فرد هستند و DNA هر موجود (با وجود زبان و ساختار مشترك)، با DNA دیگری متفاوت است و این بدین معناست كه در هر موجود زنده آهنگی ویژه نوشته شده است و در تمام هستی، همه مشغول نواختن آهنگی منحصر‌‌به‌فرد هستند. تصور كنید چگونه «100 تریلیون سلول در بدن هر انسان در حال خواندن آوازی یگانه هستند و شاید این آواز، هم‌ آوا با آواز كهكشان پرسیوس باشد! چرا كه نه؟ موسیقی‌دان و رهبر اركستری كه نتها را در آغاز آفرینش نوشته است یكی بوده و یكی هست.

نكات جالب توجه دیگری نیز در این تحقیقات و یافته‌ها وجود دارد. هر چه موجود از نظر تكاملی (تكامل در زیست‌شناسی) پیشرفته‌تر بوده، موسیقی DNA آن نیز پیچیده‌تر شده است. یك جاندار تك سلولی با داشتن DNA كمتر و پروتئین‌های محدودتر، موسیقی ساده‌تری ایجاد می‌كند. در حالیكه در انسان، هر ژن (و پروتئین مربوط به آن) خود، آهنگی پیچیده می‌سازند و بدین سان، هر انسان تبدیل به كنسرت باشكوهی می‌شود، در حالیكه خود در كنسرت آفرینش یك آهنگ است.

و راستی در كنسرت بزرگ جهان ما آهنگ را چقدر هم‌آهنگ می‌نوازیم؟ آیا، هم آواز با هستی و خیره به دستان رهبر اركستر می‌نوزایم؟ آیا با هر حركت آرام او، آرام و با هر اشارة سریع، تند می‌زنیم؟ شاید هم ساز خودمان را می‌زنیم؟

 

 

 

 سایت هایی كه می توانید در آنها اطلاعات بیشتری در مورد این موضوع پیدا كنید و به موسیقی دی ان ای گلبولهای قرمز و بعضی دیگر از انواع سلول ها گوش دهید:

 

www.oursounduniverse.com

www.dnamusic.com 

www.nsliy-genetics.org/danmusic

 

 1-مقاله آوای علم، روزنامه گلدن برید، دسامبر 2003 

2- Divid dimmer 

3- Susan Alexjander 

4- Susumu  Ohno 

 

5- روش آزمایش به این صورت بود كه ارتعاشات با استفاده از اسپكترومتر مادون قرمز اندازه گیری می شوند. با قرار دادن هر بخش از DNA در مقابل اشعه مادون قرمز و اندازه گیری طول موج اشعه جذب شده، این كار انجام شد و سپس نسبتهای فركانس نوری به فركانس صوتی تبدیل شد

پ.ن: امروز این ایمیل به دستم رسید و جالب بود برام گفتم حیفه این مطلب رو نزارم شاید برای شما هم جالب باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

پ.ن۱: امیدوارم این اتفاقا واسه هیچکس نیوفته دسته بالا آدم سکته می زنه

پ.ن۲: بازم دیر آپ کردم می دونم شرمنده دیگه.... هنوز درگیرم با خودم حال و حوصلم پریده حسابی سعی می کنم جمع و جورش کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

پله پله تا خدا


قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

 

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...

پ.ن۱: اومدم هرچند با تاخیر از همه دوستان عزیزم تشکر می کنم که فراموشم نکردن

پ.ن۲:این روزا کم تر دست و دلم به کار می ره سعی می کنم یکم به فکرم و کارام نظم بدم

پ.ن۳: وقت نشد زودتر عید و بهتون تبریک بگم با اینکه دیر شده اما امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید امیدوارم سال پر برکتی داشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

عاقبت عاشقی

                                       سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 

                                            جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 

                                        جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

                                         جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

                                    جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

                                       عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

غروب سرو

در بیابانی دور،

که نروید جز خار،

که نتوفد جز باد،

که نخیزد جز مرگ،

که نجنبد نفسی از نفسی،

 

زیر یک سنگ کبود،

در دل خاک سیاه،

می درخشد دو نگاه

که: به ناکامی ازین محنت گاه

کرده افسانة هستی کوتاه!

 

باز، می خندد مهر

باز، می تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود؛

سوی صحرای عدم پوید راه

 

با دلی خسته و غمگین

دور ازین جوش و خروش

می روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

تا کشم چهره برآن خاک سیاه،

 

وندرین راه دراز،

میچکد بر رخ من اشک نیاز،

می دود در رگ من زهر ملال

 

منم امروز و همان راه دراز،

منم اکنون و همان دشت خموش،

من و آن زهر ملال،

من و آن اشک نیاز.

 

                 «فریدون مشیری»

 

پ.ن١: می گن ماه صفر ماه سنگینیه اما تا به امروز معنی این جمله رو درک نکرده بودم. تو این ماه من دو عزیز دوست داشتنی رو از دست دادم مادر بزرگ مهربونم و 4 روز بعد دایی عزیز و مهربونم. باورش سخته که در عرض یک هفته این دو عزیزم پر کشیدن، سخته که باور کنم دیگه اون همبازی کودکیم رو، اون خنده های زیبا رو دیگه نمی بینم، سخته که باور کنم …

 

پ.ن٢: از همه دوستان عزیزی که تو این مدت به من سرزدن تشکر می کنم و شرمنده که نتونستم به محبتهاتون جواب بدم اگه حال و حوصله ای موند حتما به شما سر می زنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  | 

متشکرم پدر

روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد:
خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ 
- خيلي خوب بود پدر. 
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟ 
- بله پدر، ديدم... 
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ 
- من ديدم که: 
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند.
ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است...... 
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود.
ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند.

ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند. 
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: 
متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

پ.ن: بالاخره کشکول هم یکساله شد و چقدر زود گذشت. جا داره از همه خوبیها و مهربونی های شما تشکر کنم از همه دوستانی که تا به امروز تنهام نگذاشتن (بخصوص تنهای گرامی) و با محبتهای بی دریغ خودشون من رو شرمنده کردن. از همتون ممنونم دوستای مهربون و گلم.

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عود من اي ساز هستي ساز ساز زندگي

اي نوايت نغمه هاي دلنواز زندگي

عود من اي رهگذار نا كجا آبادها

اي رفيق راه پر شيب و فراز زندگي

بيشتر اين روزها با من بمان اين روزها

با تو تنها مي توانم كردساز زندگي

با تو من حس مي كنم تنها نبودم هيچگاه

باتو اي همراه من در سوز و ساز زندگي

زنده خواهم ماند با هم زندگي خواهيم كرد

اي مرا در بي نيازيها زندگي

عود من بنشين بروي زانوان خسته ام

باز هم با من بگو بي پرده راز زندگي

با تو من اين زندگي را جاوداني مي كنم

مي ستانم از تجل حتي جواز زندگي

مي خرم با جان ودل اما نه حتي بيشتر

مي كشم تا انتهاي مرگ ناز زندگي

باز چون آن روزها با من بمان ، با من بخوان

عود من اي ساز هستي ساز سازندگي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1388ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط آسمان سپید  |